آوای آزاد »  شاعران » فربود شکوهی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 جامه تقوا

دوشینه به خواب اندر دیدیم به میخانه
شیخی شده پا برجا در کسوت پیرانه

من جامه تقوی را بگرفته بدم ، اما
و آن شیخ بدادم می با دست کریمانه

گفتم که مرا کاری با می نبود ، باری
تسخر زد و گفت : آری ،‌می‌نوش دلیرانه

ناگاه ندا آمد از عقل مآل اندیش
پندم بشنو جانا برگرد به کاشانه

جان ودل و دینم را بنهاده و برگفتم:
اینست قمار آخر افسون تو افسون

آوخ که ندانستم بیهوده تبه کردم
شیرین لحظاتم را با عاقل و فرزانه

گفتش ز قمار آخر بر گوی به ما اینک
از حال خود و شمع و از آتش و پروانه

گفتم که مکن نفی ام در جلوه او دیدم
اسرار انا الحق و دار و سر و پیمانه

از خواب چو جستم من اشک رخ خود دیدم
هریک به زبان خود گفتند صمیمانه :

” یاران چه غریبانه رفتند از این خانه
هم سوخته شمع ما ، هم سوخته پروانه ”
  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009