آوای آزاد »  شاعران » فربود شکوهی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

غمزه خون ریز

خون شد دلم از ناله شبها و سحرگاه
کشتی تو مرا لیک نه‌ای از دلم آگاه

بسیار بکوشیدم از آن رو که به آخر
گیرم سر زلفین سیاهت گه و بیگاه

چون توسن چشمم به جمال تو دوان است
کردم طلب فضل و هنر توشه این راه

گفتم که مکن فاش تو اسرار مرا لیک
خال سینه ات کرد چنین زان بکشم آه

با این تن مجروح و دل خسته و بیمار
آیم سر کویت که سرآید غم جانکاه

قدری به من خسته از آن ساغر می ده
تا خوش ببرد عقل من از سر همه ناگاه

ما همچو نهالیم و بسی تشنة‌ آبیم
خضرا بدرآ ، ‌کن تو نظر بنده درگاه

بویی به مشامم چو رسد از گل رویت
جان را بنهم در ره وصلت به گذرگاه

شمشیر به زیر گل صد برگ نهادی
ای وای از این غمزه خون ریز و شرر خواه

پیرم چو بفرمود که دنیا همه هیچ است
مهرت ز سرم برد همه درس شبانگاه

خواهی که تو گیری به دگر باره غلامی
جلوه بود آن بنده، تو خورشیدی و او ماه

  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009