|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
خسرو خوبان
وا اسفاها برفت ، مرغ سلیمان من
عشوه گر ناز من ، خسرو خوبان من
تاخت چو مهر و مهام بر سر میدان مهر
بر سر چوگان گرفت جسم من و جان من
داد چو زلفش به باد یار پری چهر من
کند ز بیخ و بنم هستی و بنیان من
گفت کلامی چو از سیب زنخدان خویش
بی سر و سامان نمود کار به سامان من
تا که بشد آشکار سر نهان گشتهام
شاد شدند بر سرش جمله رقیبان من
ای مه سیمین تنم ، قهر مکن از برم
رحم بیاور بدین فکر پریشان من
زار نهادی مرا بی مدد لعل خویش
آب لب لعل تو نسخه و درمان من
اختر بخت رقیب ، تار نما ای صنم
تا به سر آید بتا این شب هجران من
ابر نگاهش چو ریخت قطرهای از جلوهاش
خواست که خامش کند آتش سوزان من
|