آوای آزاد »  شاعران » فربود شکوهی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

شوق عشق

مهروش بر همه عالم چو نظر داشته‌ام
وام مه روی ترا نیک بپرداخته‌ام

تا نگه می‌کنمت زلف پریشان چه کنی؟
من که آن طره به ملک دلم افراشته‌ام

شاخه‌ای کاشتم از بهر قدت در دل خود
بیدوش سر ز خجالت به زمین داشته‌ام

تشنه‌ام ، تشنه دیدار تو ای آب بقا
با دلی خشک به سرچشمه دین تاخته‌ام

طالب کوی ترا نیک پریشان منما
زین تغابن گره‌ای بر سر هم بافته‌ام

بعد از این بر گل من هیچ نخواهی دیدن
غنچه واشده چون خون به دل انداخته‌ام

پس از آن یک نظرت بر دل ریشم بنگر
به خدا خنجر مهر تو به خون آخته‌ام

شوق عشقت به دلم روح و روان افزاید
پس چه گویی که من این با دگر انباشته‌ام

ترک جلوه بنمودی و نگفتی یارا
خوشدلی ،‌ مایه نازی ، نه به برداشته‌ام
  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009