آوای آزاد »  شاعران » فربود شکوهی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

دیدار یار

دیدار یار تازه کند نور دیده‌ام
یاری که مدتی است به دیده ندیده‌ام

آتش فشان این دل پر جوش من نگر
بیرون فکنده است مذابی ز دیده‌ام

بی آب بود گلشن خوبی ز قحط حسن
کز بهر جرعه‌ای لب حسرت گزیده‌ام

لعل و گهر شدیم چنان مهر تابناک
تا جرعه‌ای ز باده مهرت چشیده‌ام

شایسته بود تا بنگاری تو از کرم
خطی غبار گونه به روی دو دیده‌ام

تا بو که تیر عشق از کمر او زند مرا
چون آهوان به دشت به هر سو دویده‌ام

از قیل و قال مدرسه و واعظان شهر
حالی دلم گرفته و کنجی گزیده‌ام

چون هرگزم نشد ز سر خود خبر مرا
جامه ز تن دریده و از خود رمیده‌ام

جانا ز شوق تیغ تو جان می‌دهم بیا
زلیخا نگر به کوی تو بی جان پریده‌ام

تا در خیال تیغ تو دریا شدم کنار
در خون نشسته‌ام چو به دریا رسیده‌ام

فردا سزد که روضه رضوان به من دهند
چون جلوه‌ای ز ابروی یاری بدیده‌ام

  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009