آوای آزاد »  شاعران » فربود شکوهی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

بانگ درآ

خیز تا از خودی خویش رهایی طلبیم
گام بر خود بگذاریم و خدایی طلبیم

ز طلب در طرب افتیم و به بانگ نی و چنگ
سرخوش از باده می بو که نوایی طلبیم

تا شنیدم ز سر زلف پریشان تو بو
کو به کو نام تو چون بی سر و پایی طلبیم

چشم آلوده نظر را همه شوییم به می
یعنی از بهر علاجش که دوایی طلبیم

چه شکرهاست در این شهر که ما در همه عمر
از تو دیدیم جفایی و وفایی طلبیم

جنگ هفتاد و دو ملت همه هیچ است بیا
سور و ساتی به هم آریم و صفایی طلبیم

گوش ما پر شد از این بانگ منم هر شب و روز
گوش بر میکده داریم و فنایی طلبیم

پدرم گرچه فرو شد به دو گندم باغی
با خیال خوش آن باغ نوایی طلبیم

چون صبا با تن بیمار به کوی تو رسم
یعنی ای مونس جان از تو شفایی طلبیم

ار غنون ساز فلک گرچه زند اهل هنر
بهر این غصه مگر چاره ز جایی طلبیم

از دل ذره نگر نور همایونی را
تا به سرچشمه خورشید همایی طلبیم

جلوه بر من مفروش و دگرم وعظ مگوی
از دل صبح مگر بانگ درآیی طلبیم

  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009