آوای آزاد »  شاعران » فربود شکوهی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

غمزه خوبان

غنچه آسا تا به کی ما را گذاری بی خبر ؟
نوبتی چون گل درآ ، تا من ببویم هر سحر

کار ما شوریدگان آن دم به سامان می‌رسد
چشم ما بیند سر زلف ترا در هر نظر

جوی خون از دیدگانم می‌رود ترسم از آنک
گر رود سیلاب اشکم بر سر کوی و گذر

بر سر میخانه ساقی می‌نشینی بوالعجب
غرق خونم در فراقت ای دل ،‌از پا تا به سر

جرعه‌ای می ده که تا عقلم ز سر بیرون برد
از خدنگ غمزه خوبان بباید بر حذر

در درون سینه عشقت چون مذاب آتشین
می‌کند آه و فغان از بهر دیدار دگر

کور مادرزاد را مانم که در دریای عشق
ساحل وصلت به کف جویم ، دریغم یک نظر

غنچه پرپر چو دیدی هم سراغ ما بگیر
من خود از این نامرادیها بسی کردم ضرر

خال هندویش به مجلس نکته ها با من بگفت
پیر ما این گونه بود و اینچنین دارد هنر

باد از کوی حبیبم می‌برد هر جا خبر
ای عجب از باد ، چون سویم نمی‌آرد خبر

جلوه از خود رمیده خویشتن را طالب است
خویشتن را در تو بیند ای همه فضل و هنر

  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009