آوای آزاد »  شاعران » فربود شکوهی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

ابر دیده

سلامم را ببین کاخر ز دل پاسخ نمی‌آید
تو خود بگشای این معنی که دل با ما چه فرماید؟

به دیده کی توان دیدن ، چو ابر دیده می‌بارد
بیا رحمی نما این دم ، که دیگر دم نمی‌آید

شراب کهنه می‌خواهم که مردافکن بود زورش
ز سر عقلم رباید او به قدر عشق افزاید

به دام و دانه نتوان بست ، پای مرغ دانا را
که می‌داند ز دانش چون گره از پای بگشاید

تو را آن به که ای واعظ زبان در کام دربندی
که دیگر پند کج وهمان به گوشم خوش نمی‌آید

چه رسم است این که بگذارد،هزاران چوب در چرخم
من ازجان می‌پذیرم کو ،‌بدان دل خوش کند شاید

ز تار زلف می‌سازم سه تاری تا که بنوازم
نشیند شور بر دلها ، که دلبر هم به رقص آید

بشوی اوراق ای جلوه اگر همدرس با مایی
دریغ از عشق می‌باید که در دفتر نمی‌آید



  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009