|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
حدیث مهر
امشب نگارم سرخوشان آهسته بر در میزند
آهسته امشب دلبری بر کوی ما سر میزند
آن ماه ناپیدا عیان با کر و فری آنچنان
پران تر از هر مرغکی بر بام ما پر میزند
گفتم حدیث مهر او ، آمد ز دل آوای هو
آن کس که بشنود این ندا ، دیگر چرا در میزند
آه از نهادم برده او ، آخر چرا ننوشته او
وقتی بدادم من قلم ، دائم به جوهر میزند
با آنکه داند او که من ، نی را مثال پیرهن
صبرم تهی گشت وچرا ، گرزی به پیکر میزند؟
گفتم منش روحم زتو جسمم زتو ، جانم ز تو
چون دادمش من گوهری ، سنگی به گوهر میزند
جلوه چو سیمای خوشش عطری به گلشن میدهد
از بوی خوبش لاجرم ، نوری به اختر میزند
|