آوای آزاد »  شاعران » فربود شکوهی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

آینه اوهام

جانا تو مگو دل را کز عقل نپرهیزد
این طبع که من دارم با عشق درآمیزد

این چهره که من دیدم با آن همه گوهرها
طومار نصیحت را درپیچد و بگریزد

در هر چه نظر کردم ، عکس رخ او دیدم
این پرتو یزدانی از جان و دلم خیزد

از همچو تو دلداری ، دل بر نکنم آری
جایی که تو بنشینی ، بس فتنه که برخیزد

هر دست که بگشایی در راه کرم جانا
بنگر که صد افزونت از ره به دلت ریزد

من شیوه زاهد را آیینه نخواهم کرد
این چشمه خشکیده در رود دگر ریزد

حسن تو به یک جلوه در آیینه چون افتد
از آینه اوهام پندار غلط خیزد


  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009