|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
شور دل
چشمی به ره نهادم و بر من گذر نکرد
شوری به دل نهاد که عالم خبر نکرد
با صد امید او به ربودم نخست دل
اما چه سود پرده ز رخسار بر نکرد
مشتاق بوی دلکش زلفش همارهام
بادی نخاست سلسله زیر و زبر نکرد
ما را ز تشنگی به لب بحر خویش برد
جان از تنم ببرد ، ولی کام تر نکرد
تیری نشست وز مژهاش بر دلم نگر
صید فتاده را که کسی خون هدر نکرد!
ما را چه اختیار که در دور روزگار
شاهی ز تخت رفت و کلاهی بسر نکرد
فرمان پذیر حکم امیری چو خامهام
سر را نهادهایم ولی تیغ بر نکرد
آب حیات در لب ساقیست جلوه جان
در حیرتم ترا که چرا کامور نکرد؟
شیرین همیشه بود ز شعر تو کام او
انبان چرا ز لعل لبش پر گهر نکرد؟
|