آوای آزاد »  شاعران » بیژن داوری »


 
 
 

 

 

 

   

 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

شعر 9

 تا چشم به هم زدیم دیدیم ، موهای سیه سپید گشته
این حنجره گشته بی صدا و دل از همه نا امید گشته
 
تا چشم به هم زدیم دیدیم ، از غصه و غم خیال پژمرد
و آن سینه ی محرم به هر راز از سردی این زمانه افسرد
 
تا چشم به هم زدیم دیدیم ، بر لب به جز آه دل نمانده
بر مشت به غیر خک خشم و بر پای به غیر گل نمانده
 
تا چشم به هم زدیم دیدیم ، دنیا به سر آمده ست ما را
تزویر و ریا و کینه توزی تا پشت در آمده ست ما را
 
تا چشم به هم زدیم دیدیم ، پر وسوسه سوی مرگ هستیم
وآن قلب که بود هر امیدش ، از تلخی زندگی شکستیم
 
تا چشم به هم زدیم دیدیم ، آن کهنه درخت لطف خشکید
هم یاس به سوی ما روان شد ، هم مرگ به روی ما بخندید
 
تا چشم به هم زدیم دیدیم ، دوران خوش شباب رفته ست
وآن تازه بهار زندگانی بنگر که چه پر شتاب رفته ست
 
تا چشم به هم زدیم دیدیم ، هر دوست دچار درد دیگر
همدرد کجاست ؟ کاین غریبان ، از درد گسسته اند آخر
 
تا چشم به هم زدیم دیدیم ، خشکیده ترانه ها به
امید کجاست تا سپیده ؟ بی صبح و سحر شده ست شبها
 
 
تا چشم به هم زدیم دیدیم ، گلدان بهانه ها شکسته
با من تو بگو در این سیاهی درهای امید را که بسته ؟
 
تا چشم به هم زدیم دیدیم ، تکرار دقایقی پر از درد
خورشید کجاست تا بتابد بر شب زدگان خسته  دلسرد
 
تا چشم به هم زدیم دیدیم ، خشکیدن باغ آشنایی
تا رویش این کویر بی جان کو آنکه دهد به من ندایی ؟
 
تا چشم به هم زدیم دیدیم ، بر چشم امید اشک حسرت
بر دست طلب قصور همت ، بر صورت شوق رنگ حیرت
 
تا چشم به هم زدیم دیدیم ، پرپر شدن گل صداقت
ویرانی سادگی ز تزویر ، خاموشی شمع هر رفاقت
 
تا چشم به هم زدیم دیدیم ، آتش به سرای یاد هر دوست
انگار که نمانده در زمانه ، هر کس که ز دوست یادی از اوست
 
تا چشم به هم زدیم ، دیدیم  مرگ دل و دین و عشق و اسرار
گویی به چه شکل ماند هرکس ؟ جنبنده ولی به روح مردار
  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009