بهمن بهمنانه


گناه سرد

در دو چشم سیاه‌اش اشکی رها می‌لغزید
در نگاه بی‌نگاه‌اش گناهی سرد می‌خندید
وهمی آرام، سینه‌ای خالی، ذهنی ملول
در وجود بی‌وجودش شراره‌ی ابلیسی سرخ می‌رقصید.

 

بالای صفحه