بهمن بهمنانه


بی‌خواب

چشمان‌ام باز
خیره به ناجایی
نگران می‌نگرد هیچ را
نمی‌برد خوابم باز!
خسته و بی‌زار، چون من‌اش
سرد!
شب از غصه تنهایی خویش
افتاده خموش.
نمی‌برد خوابش باز!
در فاصله‌ای میان تشک و ملافه
سکوت را به خیالی خوش می‌شمارم
نمی‌برد خوابم باز!
 

بالای صفحه