امیر بخشایی


بازی کودکانه

غروب نگاه می کرد
و چشمانت را نقاشی
تو آسوده بودی
و من
باد خاطرات را می برد
و تو همچنان بر نگاهی خمیده
 دستانت تا اعماق فکر فرو رفته بودند
و بر جرقه ای انتظار می کشیدند
 رعدها از پی هم آمدند و گذشتند
 و تو هنوز
 انتظاری را قدم می زدی
بر ساحلی که آب جای پای اندیشه ها را می شست
و من لی لی کنان انتظار خنده ای را که از لبهایت بربایم
آب به ساحل و ساحل به من گفت
بازی کودکانه ای بود
 نه
 

 

بالای صفحه | زندگی نامه