|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
از آن شبی که بهار آمده بود ...
به خاک هستی من که شکفتی
در امتداد رویش سبز خودش بهار
شاخک تند آفتاب را حس کرد
و این آغاز بلوغ تابستانی یک سال بود
بعد در فضای پاییز
بوی گوشت تازه وخون وزید
وقتی که لذت زمستان بیرون جهید
بهار دوباره نزدیک بود
و من گفته بودم برای تو اما
بهار دیگری
نخواهد رسید
|