|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
عمری
بیهوده عمری در انتظار بودهام
و خورشیدِ من طلوع کرده بود، در آخور گوسپندانی
که خود به نیرنگ
گرگانی بودهاند، میش پوش و من بهخطا
آنک خطِ بیانتهای آهن
و این صداهای ممتد
که انتظارِ منرا تصویر میکنند
بی حضورِ مقطوعِ من
بیهوده عمری در انتظار بودهام
دو خط موازی هرگز بههم نمیرسند
و در آخورِ گوسپندان هنوز
ردِ خون برجاست.
|