آوای آزاد »  شاعران » احمد زاهدی »


 
 
 


 

 

   

 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

شعر ِ بی‌تو

زبان، توانِ خواندن ندارد
تو اگرش کام نگیری
و زمان ایستاده است
که انتظارِ تو در من نیست

چه‌گونه‌است که تو بی‌من زنده‌ای
و من باتو هم
همیشه می‌میرم؟!
این آتش، سرکش نبوده‌است
آن پسر هم این‌گونه عاشق
پیشوازِ گلوله‌ها نمی‌رفت

این جام را یاری نوشیدن نیست
بی‌تو این شعر زمستان است
درمن، این غم، آتش

این زمان
شعر، زبانِ دیگری می‌خواهد
بی‌تو بودن
بی‌زبانی است.
  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009